حضور معشوقش ، تک تک سلول هایش را به وجد آورده بود، عشق گرما را هل می داد و استرس سرما را از روزنه هایی که عشق نپوشانده بود ، به این لحظه ی مقدس هدایت می کرد...
افزوده شد :
پ.ن : فردی بدون آدرس کامنت خصوصی گذاشتن و خواستن من بهشون پیام بدم. یه سوال داشتم ازش : به کدام دلیل ؟؟؟؟!!
آهن ها به خیال خودشون به هم نزدیک تر شدند ، دیگه هیچی بینشون نبود تا اونا رو از هم دور کنه.
خیلی زمان لازم نبود تا آهن ها بفهمند که دیگه به هم وصل نیستند !
۲ تا آهن با یه آهن ربا به هم وصل می شن.
۲ تا کاغذ با چسب به هم وصل می شن.
۲ تا پارچه با نخ به هم وصل می شن.
۲ تا دل با چی به هم وصل می شن ؟
برای وصل شدن من و تو یه واصل لازمه. بودن یه واصل و موندنش.
دنبالش نگرد ، چون وجود داره ، جاش تو دلته.
صاحب خونه ی دلم ، صاحب خونه ی دلت.
پ. ن : کنار هم بودن با متصل بودن تفاوتش از زمین تا آسمونه. وصل شدن بدون وجود واصل امکان نداره. شاید به نظر بیاد اون واصل باعث افتراق و جدایی شده ولی اونه که باعث اتصال شده و بدون وجودش دو نفر هر چی هم به هم نزدیک باشن به هم وصل نیستند.
اضافه شد : خوندن لینک زیر بد نیست.
تو اون ور ، من این ور.
کلی کور کوری خوندم برات...
پشت سرمو نگاه کردم ، در اوج ناباوری حتی یک نفر هم هم نبود. روتو برگردوندی ، پشت سرت مالامال از جمعیت بود ، شعف در وجودت موج می زد. آب دهنمو قورت دادم ، گفتم منم ... منم یار تو.
صدات رو شنیدم که تو دلت فریاد می زدی : تو یار خودت ... خودت ... خودت
دستت جلو اومد ، خوردم زمین.
در آن پودر شدم. کاش جذب خاک می شدم.
دیگه نگات نکردم. دست پیروزیتو بالا بردی. همه برات هورا کشیدن و کف زدن.
چشمت به زمین افتاد ، خم شدی ، پودر شده های منو که با خاک قاطی شده بودم رو برداشتی و بوسیدی ! تو کفت موندم. به روی خودم نیاوردم. خاک شدی خودت. نتونستم جذبت نشم.
وقتی می بیند پای من به سمتش در حرکت است چرا خودش را تکان نمی دهد ؟؟
چرا می گذارد پایم به او برخورد کند و به گوشه ای بیفتد و بشکند ؟؟؟
اگر می خواهد خودش را بشکند ، اگر می خواهد خودش را بکشد ، چرا مرا ، این من خسته را واسطه می کند ؟!!
کیفیت عکس خوب نیست ...
اما ........

نگاهت در حال پشتک وارو زدن در دلم بود که تعادلش را از دست داد !
نگاهت حرفه ای بود ، خوب بلد بود پشتک بزند. تقصیر دلم بود که تکان خورد اما دلم را من تکان ندادم ، پشتک واروی تو لرزاندش. باور کن.
۲.
نگاهت را ورق می زنم. صفحه ی پنجاه و ششش. سعی می کنم بخوانم.
تازه می فهمم چشمانم چقدر ضعیف است !
پ.ن : شاید قبل از اینکه نگاهی را تجربه کنی بهتر است مجسمش کنی. درست مثل من...
لطفا اگه کامنت می ذارید راجع به پی نوشت نباشه.
توجه کسی حوصله نداشت جلب شود ،
بغض کردی و خودت را چپاندی توی بغل آسمان.
پ.ن : عکسشو گذاشتم تو ادامه مطلب. دوست داشتید می تونید ببینید. البته با موبایل گرفتم ، همچین کیفیت نداره.
ادامه مطلب
همین که دلم ادعایش شد گنده شده است ، طی یک عملیات انتحاری منهدم شد.


