تبليغاتX
تردید خاکستری

 

همین که دلم ادعایش شد گنده شده است ، طی یک عملیات انتحاری منهدم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط تردید |

شیطنتم بازی می کرد با خودش به تنهایی. صدای قه قهه هایش گوش عقلم را کر کرد و عقلم آنچنان شاکی شد که فریاد کشید بر سرش.

احساسم بغض کرد و گوشه ای نشست و زانوی غم بغل گرفت.

عقل مغرورم نتوانست خودش را راضی کند و عذر بخواهد !

چیزی نگذشت که احساسم دق کرد و مرد ...

شیطنتم دیگر هیچوقت بازی نکرد ، با هیچکس.

و عقلم تا آخر آخر عمر پشیمان ماند.

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط تردید |

خودم را می کشم و بعد رضایت می دهم.

شاکی خصوصی شکایتی ندارد.

می شود مرا اعدام نکنید ؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط تردید |

بغضی نه در گلو که در دل رهایش نمی کرد و لکنت حروف را یکی یکی و گاه دو تا یکی از هم جدا و دورشان می کرد تا دستش به هیچکدام نرسد.

 در دل جیغ می زد و کسی نمی شنید !

زمان معلق بود ، نمی دانست برود ، بماند

یا اینکه

برگردد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط تردید |

وقتی تکه تکه شده باشی ، متلاشی شده باشی ، درد متلاشی شدن رهات نکنه ، غصه ی تنها شدن هر تکه ات تنهات نذاره ، اشکات دلشون بخواد تند تند و پشت سر هم سر بخورن رو گونه هات و تو هیچ چاره ای نداشته باشی جز اینکه قبول کنی و دلت اجازه نده که کسی اشکاتو نظاره گر باشه و به دستت دستور بده زود اشک ها رو جارو کنه ، تو می مونی و التماس اشک ها.

تو که تاب مقاومت در برابر التماس رو نداری ، التماس می کنی به اشکات. قول می دی بهشون ، قول مردونه می دی ، باور نمی کنن ...

بغضت می ترکه ، سیل اشک جاری می شه. فوری یه سد جور می کنی، همشون برمی گردن ، تبدیل می شن به چشمه های زیرزمینی ، محرم می شن برای زخم های همیشگیت و نقشه می کشن برای هجوم بعدی.

حتی اشکام خیلی نامردن . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط تردید |

دل شکستن هیچ گاه پیگرد قانونی نداشته ، ندارد و نخواهد داشت.

خیالت تخت.

+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط تردید |

شب می شود و بعد روز، دوباره شب و باز هم روز ! اما فقط این نیست ، خیلی طول می کشد تا روز می شود اما بعد از گذشت سالها این خیلی ها آنقدر کم می شود که خودت ، آری همین تو ، می گویی تا چشمم را بر هم گذاشتم تمام شد ، انگار همین دیروز بود ! یادت می رود که دیروز هم خیلی طول کشید تا امروز شد. امروز هم طول می کشد تا فردا شود و اگر فردا نشود امروز باقی می ماند تا ابد. ابد هم معلوم نیست چه وقت است ! 

+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط تردید |

آماج می شود قلبم برای نگاهت.

تیر بزن هر دم.

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط تردید |

کویر ذهنم داغ داغ است و خلوت خلوت. عاری از هرگونه مسافر و رهگذر.

سرک می کشی اول.

سرت را پایین می اندازی و وارد می شوی بعد.

گیاهان کویری ذهنم همگی از جنس خارند. قسمت می دهم تا بروی ... تا بیش از این پایت زخمگین نشود.

.

.

.

ردپایت می ماند بر شن زارها و ماسه زارهای ذهن کویری ام اما ...

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط تردید |

سرد است یا گرم ؟

دقیقا نمی دانم !!

هر دو حس با هم به من هجوم می آورند. در عین حالی که زیپ کاپشنم را بالا می آورم دلم می خواهد کاپشن را درآورم.

ضلع غربی قلبم بدجوری موشک باران است. کاش می شد قلبم را با دو دست فشار دهم تا تاپ و توپ نکند. آرام بنشیند سر جایش. موشک باران به آن قسمت قلبم منحصر نمی شود. پخش می شود در تمام زوایای آشکار و پنهان دل کوچکم !

آب دهانم را قورت می دهم. نفسی عمیق با سرعت برای کمک خودش را می رساند. نفس را در سینه ام حبس می کنم. لبخند می نشانم روی لبانم و همین طور زنده می مانم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط تردید |