تبليغاتX
تردید خاکستری
اکنون همان لحظه ی رویایی بود که سالها برایش ثانیه شماری کرده بود.

حضور معشوقش ، تک تک سلول هایش را به وجد آورده بود، عشق گرما را هل می داد و استرس سرما را از روزنه هایی که عشق نپوشانده بود ، به این لحظه ی مقدس هدایت می کرد...

 

افزوده شد :

پ.ن : فردی بدون آدرس کامنت خصوصی گذاشتن و خواستن من بهشون پیام بدم. یه سوال داشتم ازش : به کدام دلیل ؟؟؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط تردید |


آهن ربا بین دو تا آهن ایستاده بود. یکیشون اعتراض کرد و از آهن ربا خواست بین اونا فاصله نندازه. آهن ربا هم قبول کرد و رفت.

آهن ها به خیال خودشون به هم نزدیک تر شدند ، دیگه هیچی بینشون نبود تا اونا رو از هم دور کنه.

خیلی زمان لازم نبود تا آهن ها بفهمند که دیگه به هم وصل نیستند !

۲ تا آهن با یه آهن ربا به هم وصل می شن.

۲ تا کاغذ با چسب به هم وصل می شن.

۲ تا پارچه با نخ به هم وصل می شن.

۲ تا دل با چی به هم وصل می شن ؟

برای وصل شدن من و تو یه واصل لازمه. بودن یه واصل و موندنش.

دنبالش نگرد ، چون وجود داره ، جاش تو دلته.

صاحب خونه ی دلم ، صاحب خونه ی دلت.

پ. ن : کنار هم بودن با متصل بودن تفاوتش از زمین تا آسمونه. وصل شدن بدون وجود واصل امکان نداره. شاید به نظر بیاد اون واصل باعث افتراق و جدایی شده ولی اونه که باعث اتصال شده و بدون وجودش دو نفر هر چی هم به هم نزدیک باشن به هم وصل نیستند.

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط تردید |


با شب که خلوت می کنم ، هر دو بیدار می مانیم تا صبح.

اضافه شد : خوندن لینک زیر بد نیست.

http://tamum.blogfa.com/post-57.aspx

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط تردید |


یارکشی کردیم.

 تو اون ور ، من این ور.

کلی کور کوری خوندم برات...

پشت سرمو نگاه کردم ، در اوج ناباوری حتی یک نفر هم هم نبود. روتو برگردوندی ، پشت سرت مالامال از جمعیت بود ، شعف در وجودت موج می زد. آب دهنمو قورت دادم ، گفتم منم ... منم یار تو.

صدات رو شنیدم که تو دلت فریاد می زدی : تو یار خودت ... خودت ... خودت

دستت جلو اومد ، خوردم زمین.

در آن پودر شدم. کاش جذب خاک می شدم.

دیگه نگات نکردم. دست پیروزیتو بالا بردی. همه برات هورا کشیدن و کف زدن.

چشمت به زمین افتاد ، خم شدی ، پودر شده های منو که با خاک قاطی شده بودم رو برداشتی و بوسیدی ! تو کفت موندم. به روی خودم نیاوردم. خاک شدی خودت. نتونستم جذبت نشم.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط تردید |


لیوان کور است یا من ؟

وقتی می بیند پای من به سمتش در حرکت است چرا خودش را تکان نمی دهد ؟؟

چرا می گذارد پایم به او برخورد کند و به گوشه ای بیفتد و بشکند ؟؟؟

اگر می خواهد خودش را بشکند ، اگر می خواهد خودش را بکشد ، چرا مرا ، این من خسته را واسطه می کند ؟!!

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط تردید |


گذشت و نیامدی ...

 

کیفیت عکس خوب نیست ...

اما ........

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط تردید


۱.

نگاهت در حال پشتک وارو زدن در دلم بود که تعادلش را از دست داد !

نگاهت حرفه ای بود ، خوب بلد بود پشتک بزند. تقصیر دلم بود که تکان خورد اما دلم را من تکان ندادم ، پشتک واروی تو لرزاندش. باور کن.

۲.

نگاهت را ورق می زنم. صفحه ی پنجاه و ششش. سعی می کنم بخوانم.

تازه می فهمم چشمانم چقدر ضعیف است !

 

پ.ن : شاید قبل از اینکه نگاهی را تجربه کنی بهتر است مجسمش کنی. درست مثل من...

لطفا اگه کامنت می ذارید راجع به پی نوشت نباشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط تردید |


خودت را به این در و آن در زدی اما

توجه کسی حوصله نداشت جلب شود ،

بغض کردی و خودت را چپاندی توی بغل آسمان.

 

پ.ن : عکسشو گذاشتم تو ادامه مطلب. دوست داشتید می تونید ببینید. البته با موبایل گرفتم ، همچین کیفیت نداره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط تردید |


دیوارها مرا معمولی نگاه نمی کنند و مورچه ها ، همین موجودات سیاه کوچک که گاهی می کشتمشان کج کج راه می روند.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط تردید |


 

همین که دلم ادعایش شد گنده شده است ، طی یک عملیات انتحاری منهدم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط تردید |