تبليغاتX
تردید خاکستری
تو هیچ وقت نمی تونی مانع اشکهای انسانی شوی٬

اما حداقل می توانی دلیل اشکهایش نباشی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط تردید |


ساعتی نشستم و اندیشیدم٬

اگر تو نبودی می مردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط تردید |


لنگان لنگان به سمت واپسین لحظات عمر در حرکتم.

نکند عصایم بشکند و در راه بمانم.

نکند به مقصد نرسم و یا اینکه دیر برسم......

باید به موقع رسید!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط تردید |


می گن دنیا پسته!

ما چی ٬چه قدر بزرگواریم؟ تا حالا به چه کسانی رحم کردیم؟

نمی خواد زیاد فکر کنی.خوب می دونم حتی حاضر نیستی به خودت هم رحم کنی!

حالا اگر جای دنیا بودی چه کار می کردی؟ به کدوم یکی از سرنشینات رحم می کردی؟

به اونی که خوشکل تره؟؟؟؟ اونی که بیشتر دوستش داری؟؟  مگه اونم تو رو دوست داره؟

آره؟؟!!!!! دروغ گفتی؟

بگو راحت باش٬ من بهش نمی گم.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط تردید |


اندکی آب دیده را در کوزه ای سفالی جمع می کنم تا سرد بماند.سرد سرد سرد

تا با نوازش دستان گرم کسی حتی ذره ای ذوب شدن را احساس نکنم.

تا جویبار وجودم را در اختیار هیچ سنگین دلی نگذارم

چه غریبانه است لحظه ی سفر کردنم به شهر نفرت

 و چه زیباست دور شدن قطره های باران از من.

آنها می روند تا محبت را احساس نکنم می روند تا عشق را از وجودم بشویم

 ودیگر هیچ کس را دوست نداشته باشم

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط تردید |


راه می روم٬   نگاه ها مرا تعقیب می کند...!

می نشینم٬  اخم ها مرا تهدید می کند...!!

حرف می زنم٬  پچ پچ ها شروع می شود...!!!

می خندم٬   تردیدها تشدید می شود...!!!!

می گریم٬لعنت ها تمدید می شود...!!!!!

جرات نمی کنم حتی.......!!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط تردید |


و عشق ..... چه آسوده می گذرد از کوچه پس کوچه های خیالم

و من نشسته ام به انتظار.

به انتظار مامورین مخفی دلم٬آجیرهای خطر٬دستبند و......... اعدام!!

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط تردید |


سرد و تاریک و خاموش بی توجه به روزنه ی امید مات و مبهوت حیرتت شدم.

فقط می نگرم ... نه  کاری از دستم بر نمی آید.

لبخند می زنم...وضع بدتر می شود.

اشک می ریزم... نابود می شوم......!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط تردید |


تا حالا فکر کردی چه کسی یا چه چیزی خدای زندگیت شده؟

برو کشفش کن.تو چشماش نگاه کن واز طرف خدات با قاطعیت بهش بگو:

جا خواستیم جانشین نخواستیم. 

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط تردید |


در ورودی قلبم یک تابلو نصب خواهم کرد

تابلو (ورود ممنوع)

وادامه خواهم داد  حتی شما!

آنگاه از پشت پنجره ی قلبم برای آنانی که زنگ می زنند دست تکان خواهم داد و هدیه خواهم کرد

لبخندی ناقابل را برای جلوگیری از جاری شدن اشکهایی بی ثمر!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط تردید |


غصه از سروکولم بالا می رود.دم نمی زنم وفقط با حسرت تماشا می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط تردید |


قبلا فکر میکردم این جمله واقعیت داره:

(اگر غرورت رو به خاطر شخصی که دوسش داری از دست بدی خیلی بهتر از اینه که شخصی رو که

دوسش داری به خاطر غرورت از دست بدی)

الآن فهمیدم اگه غرورت رو به خاطر شخصی که دوست داری از دست بدی اون شخص رو هم همراه با

غرورت از دست خواهی داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط تردید |


وقتی از دست شخصی غمگینی به سرعت فراموشش کن.این طوری ستاره ها بیشتر دوست دارن وقاصدک ها فقط برات خبرهای خوب می یارن.
+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط تردید |


هر گونه دل شکستن پیگرد قانونی دارد.
+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط تردید |