تبليغاتX
تردید خاکستری
شمشیر بود.تو بودی.زینب بود.

خون بود.تو بودی.عباس بود.     رقیه هم.

تو نیستی.عباس هم.         و         رقیه!

زینب؟   ماند.ماند.ماند.ماند.

............

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط تردید |


چرا رفتی؟

گفتم نرو!         رقیه هم گفت.دنبال تو آمد.من نیامدم.

مرا با خود نبردی!     نمی بری؟؟

زینب را چطور؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط تردید |


حسین بود که رفت....رفت....رفت.

حسین بود.عاشورا رفت.نه وقتی رفت عاشورا نبود!

رفت.عاشورا شد.

                        هنوز عاشوراست.

                                                  عاشورا می ماند........همیشه!

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط تردید |


جوونا از عشق می نویسن.             پیرها از تجربه!                     بچه ها از بازی!

عشق نه تجربه است نه بازی.

بلکه یه جور مسخره بازی!

شایدم دیوونه بازی!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط تردید |


از خواب بیدار می شم.آخه صبح شده! اما هنوز همه جا تاریکه! اتاقم خیلی کوچیک شده!

ساعت رو نگاه می کنم.دیرم شده.با عجله لباسامو می پوشم.همه ی لباسام خیسن!

به چکمه هام نگاهی می ندازم٬بلندن.حتی بلندتر از پاهام!در کوچه رو می بندم.

هوا بوی بارون می ده.پام رو روی پله ی اول می ذارم.می خورم زمین.در جا بلند می شم.

با دقت....پله ی بعد....                       .............              ...............

به پله ی آخر می رسم.              یه نفس عمیق

ساعتم رو با عجله نگاه می کنم.وای نه!!!.........   دوباره شب شده.باید برگردم.

امیدوارم تا صبح برسم................

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط تردید |


کینه تو دلت رسوب کرده....امانش نده٬اجازه نده تو رو خفه کنه...!

نه اشتباه نکن اون عشقه:

اول٬ آروم آروم به وجود می آد (گاهی هم خیلی سریع٬بدون اینکه بفهمی) ...

بعد٬ اونجا رسوب می کنه...

بعد٬ خفت می کنه...                         تو اونجا دست و پا می زنی اما فایده نداره!

بعد هم غرق می شی...البته از غرق شدنت لذت می بری.

 

 

اما٬   ...    کینه  

خفت می کنه. سرشار از نفرت می شی.

دست و پا نمی زنی٬اما بقیه رو هم راهنمایی می کنی تا بعد از تو اونا هم غرق شن.(بهتره بگم اغفالشون می کنی)

... و حادثه های بعدی که حتی گفتنش آزارم می ده.

پ.ن:حالا هر چقر هم طرف بد کرده باشه ...

به مکافاتش نمی ارزه!!

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط تردید |


اونقدر درس می خونم که قبول شم.

اگه هم افتادم٬زود بلند می شم.بعد هم خودم رو می تکونم٬تا کسی متوجه نشه!

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط تردید |


از دیشب تا صبح بیرون ایستاده بود.رفتم جلو بهش گفتم:تو برو داخل.من اینجا می مونم.

نگاهی کرد وجواب نداد.هویج رو از زمین برداشتم و جای دماغش گذاشتم.چند دقیقه سکوت بین ما رد و بدل شد.

اون حتی تشکر هم نکرد!!

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط تردید |


مدارس تعطیله.دانشگاهها هم!حتی ادارات!!مخ منم ...
+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط تردید |


دو تا باش.یکی زیر٬یکی رو.یه بار خوب٬یه بار بد.

بهتر از اینه که مثل من باشی٬ یکی و همیشه بد.

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط تردید |


سلطان قلبم بودی.آره بودی.حالا دیگه ...

نه اینکه نیستی٬دیگه قلبی ندارم که ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط تردید |


برفها رو دوست داشتم......سفیدند٬پاک پاک ...          

منو زمین زدند............؟؟!!!!             عمدی نبود؟     دست خودشون نیست؟       خالقشون؟

اون می خواست منو زمین بزنه؟                مگه دوستم نداره؟!!!         نکنه............

خودم زمین خوردم؟؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط تردید |


وقتی مقصری بایست و بگو که مقصری تا دیگران به خاطر عمل تو مواخذه نشوند.
+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط تردید |


ساعتها در صف به انتظار ... اتوبوس آمد.(خط شادی-غم)

من مسافر این خطم؟؟؟!!

سوار می شوم....

بلیط             ایستگاه بعد     دوباره بلیط!!  چرا گران تر؟؟

ایستگاه بعد .....بلیط؟؟؟؟ باز هم گران تر؟؟؟؟؟؟

ایستگاه بعدی   تورم!!!!     .....

 

         ....................

                                              ...........................

ایستگاه آخر

-چرا پیاده نمی شی؟ اینجا آخر خطه.

مات و مبهوت ....

-می توان برگشت؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط تردید |


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی   ز بامی که برخاست مشکل نشیند
+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط تردید |