خون بود.تو بودی.عباس بود. رقیه هم.
تو نیستی.عباس هم. و رقیه!
زینب؟ ماند.ماند.ماند.ماند.
............
گفتم نرو! رقیه هم گفت.دنبال تو آمد.من نیامدم.
مرا با خود نبردی! نمی بری؟؟
زینب را چطور؟؟؟؟
حسین بود.عاشورا رفت.نه وقتی رفت عاشورا نبود!
رفت.عاشورا شد.
هنوز عاشوراست.
عاشورا می ماند........همیشه!
عشق نه تجربه است نه بازی.
بلکه یه جور مسخره بازی!
شایدم دیوونه بازی!!
ساعت رو نگاه می کنم.دیرم شده.با عجله لباسامو می پوشم.همه ی لباسام خیسن!
به چکمه هام نگاهی می ندازم٬بلندن.حتی بلندتر از پاهام!در کوچه رو می بندم.
هوا بوی بارون می ده.پام رو روی پله ی اول می ذارم.می خورم زمین.در جا بلند می شم.
با دقت....پله ی بعد.... ............. ...............
به پله ی آخر می رسم. یه نفس عمیق
ساعتم رو با عجله نگاه می کنم.وای نه!!!......... دوباره شب شده.باید برگردم.
امیدوارم تا صبح برسم................
نه اشتباه نکن اون عشقه:
اول٬ آروم آروم به وجود می آد (گاهی هم خیلی سریع٬بدون اینکه بفهمی) ...
بعد٬ اونجا رسوب می کنه...
بعد٬ خفت می کنه... تو اونجا دست و پا می زنی اما فایده نداره!
بعد هم غرق می شی...البته از غرق شدنت لذت می بری.
اما٬ ... کینه
خفت می کنه. سرشار از نفرت می شی.
دست و پا نمی زنی٬اما بقیه رو هم راهنمایی می کنی تا بعد از تو اونا هم غرق شن.(بهتره بگم اغفالشون می کنی)
... و حادثه های بعدی که حتی گفتنش آزارم می ده.
پ.ن:حالا هر چقر هم طرف بد کرده باشه ...
به مکافاتش نمی ارزه!!
اگه هم افتادم٬زود بلند می شم.بعد هم خودم رو می تکونم٬تا کسی متوجه نشه!
نگاهی کرد وجواب نداد.هویج رو از زمین برداشتم و جای دماغش گذاشتم.چند دقیقه سکوت بین ما رد و بدل شد.
اون حتی تشکر هم نکرد!!
بهتر از اینه که مثل من باشی٬ یکی و همیشه بد.
نه اینکه نیستی٬دیگه قلبی ندارم که ...
منو زمین زدند............؟؟!!!! عمدی نبود؟ دست خودشون نیست؟ خالقشون؟
اون می خواست منو زمین بزنه؟ مگه دوستم نداره؟!!! نکنه............
خودم زمین خوردم؟؟!!
من مسافر این خطم؟؟؟!!
سوار می شوم....
بلیط ایستگاه بعد دوباره بلیط!! چرا گران تر؟؟
ایستگاه بعد .....بلیط؟؟؟؟ باز هم گران تر؟؟؟؟؟؟
ایستگاه بعدی تورم!!!! .....
....................
...........................
ایستگاه آخر
-چرا پیاده نمی شی؟ اینجا آخر خطه.
مات و مبهوت ....
-می توان برگشت؟؟؟؟؟؟


