تبليغاتX
تردید خاکستری
گفته بودی:

 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

غافل از اینکه:

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط تردید |


می گی:سرده

می گم:هوا؟

می گی:دلت

می گم:تقصیر خودته که منو دلگرم نمی کنی!

می گی:به چی؟به خودم؟به عشقم؟

به اونایی که هنوز خودم به وجودشون شک دارم؟؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط تردید |


سوار بر بال اعتماد به نفس٬همراه با کلی ادعا٬تو خیابون های ذهن من راه می رفت!

یه فوت کردم٬سقوط کرد... نگاهی کردم ببینم ته کدوم دره افتاده؟

اما روی یکی از صخره های قلبم آویزون شده بود.

با احترام در رو باز کرد و آماده ی بدرقه اش شدم.

ولی قبل از اینکه حرفی بزنم٬خودش رو پرت کرد ...

یعنی مرد ؟؟؟؟

زرنگی ؟ فکر کردی اگه تو قلبم خودت رو به مردن بزنی یا اصلن بمیری٬اجازه می دم اونجا بمونی؟

نه خیر!

به هر زحمتی هم که باشه٬جسدت رو بیرون می ندازم ... آره داداش٬اینجوریاست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط تردید |


مسابقه دو

البته برای موش ها.

موش دوانی٬سرگرمی جدید برای آدم هایی که فکر می کنند خیلی باحالند.

پ.ن:باحال ها تله های موش درحال بازسازی است.مواظب موش های خوشکلتون باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط تردید |


بوی خیانت همه جا پیچیده.

چه دماغت رو بگیری چه نگیری٬خفه می شی...

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط تردید |


تو را به دادگاه خواهند کشید...

شاید به حبس ابد محکوم شوی!

جزئیات جنایتت معلوم نیست٬اما اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند.

پ.ن:از خودم نبود...

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط تردید |


تو دیگه چرا؟

ـ منم مثل بقیه.

این تویی که با همه فرق می کنی!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط تردید |


...
+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط تردید |


به باب تفاعل خواهم برد همه ی فعل هایم را ...

.....

....

تو نه.  اونی نیستی که با من می شیم دو تا.

خودم قراره دو تا شم.

یکی زیر٬یکی رو.درست مثل سکه!

آره٬اینطوری نمی شه زنده موند.یعنی رو زمین نمی شه!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط تردید |


 

چو خورشید آمدی و مرا ذره ذره ذوب کردی.خم به ابرو نیاوردم.

جاری شدم.

خسته از راه در مکان پستی راکد ماندم.

باز هم قدرتت را به رخم کشیدی و مرا تبخیر کردی...

من قطره قطره به اوج نزدیکتر شدم.

حال٬  ابرم.

 باد می شوی.آزادم نمی گذاری.گاهی به این سو٬گاهی به آن سو.

تا اینکه ...

حوصله ات سر می رود.

نگاهم می کنی.بی پاسخ می گذارم...

می پرسی خواهی بارید؟

کمی تامل٬باشد.همین فردا.

خبیثانه لبخند می زنی و منتظر می مانی تا ...

بار دیگر شاهد نابودی ام باشی.

+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط تردید |


محکم در قلبش رو می کوبیدی...

ـ اینقدر در نزن.

ـ کسی نیست؟

ـ چرا هست...

ـ پس چرا در نزنم؟؟

ـ آخه در قلبش می شکنه.اون وقت هر کس و ناکسی می ره داخل.

با بی اعتنایی دوباره ادامه می دی...

ـ می گم در نزن٬می شکنه.

شاکی می شی و می گی:چرا در رو باز نمی کنه؟؟؟

سرمو می ندازم پایین و می گم:آخه ... آخه  فکر می کنه منم.

+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط تردید |


معلم گفت بخش کن.

ـ آب                         ـ یک بخش

ـ بابا                        ـ دو بخش

ـ محبت                   ـ سه بخش

ـ خدا                      ـ دو بخش         مکث کرد و از پشت عینکش منو بد نگاه کرد.

هول شدم و گفتم:خ دا   دو بخشه دیگه!

ـ عزیزم خدا بخش پذیر نیست.فقط یکی.

هاج و واج نگاش کردم...

نمی دونم معلم الکی می گفت یا من نمی فهمیدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط تردید |


دیشب مهمونی بود٬

تو دلم.

تو هم اومده بودی!

بدون اینکه دعوتت کنم!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط تردید |


وقتی اصلی ترین مهره ی شطرنج زندگیت رو از دست بدی٬

بازی برات بی معنا می شه.پوچ و بی ارزش!

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط تردید |


یه تجربه ی پرپشت با یه عینک قدیمی!!

می پرسم:نامردتر از همه؟

جواب می ده:دنیا

با تعجب می گم:پس عشق چی؟؟

با بی اعتنایی می گه:اون که آدم نیست.!!

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط تردید |


با نگاهم یواشکی تعقیبت می کردم که دیدم رو زمین پخش شدی!

نمی دونم سرت گیج رفت٬لیز خوردی یا ...؟

جمعیت زیادی اونجا بودن٬اما همه فقط تماشاچی!

دل تو دلم نبود.نمی تونستم ببینم که اون وسط ولو شدی و هیچکی هم جلو نمی آد!

محافظه کاری رو کنار گذاشتم و بدون توجه به موقعیتم به سرعت به طرفت دویدم.

 روی زمین نشستم و سرت رو روی پاهام گذاشتم.همین طور ازش خون میومد!

دستمالی توی کیفم پیدا کردم روی زخمت گذاشتم.چشماتو آروم باز کردی.منو دیدی.شایدم ندیدی.

به زحمت یه لبخند زدی و دوباره چشمات بسته شد.

خون سرت بند نیومد!ناظرین گرامی همچنان نگاه می کردند٬همین!!

و خدا می دونه تو دلشون به من چی می گفتن.اون لحظه اصلن برام اهمیتی نداشت.

تنها آرزوم خوب شدن تو بود!

یکی از دوستات جلو اومد و گفت چطوره؟

صدام می لرزید.گفتم:می شه آمبولانس خبر کنید؟

چند دقیقه گذشت.آمبولانس اومد.تو رو توی ماشین گذاشتن.

سریع پریدم تو ماشین.

دوستات با نگاهشون از من می خواستن پیاده شم تا اونا باهات بیان!

اهمیتی ندادم٬تا اینکه حرکت کرد.

توی مسیر دستتو توی دستم گرفتم.هر چی دعا بلد بودم تا رسیدن به بیمارستان خوندم.

اشکام بی اختیار روی گونه هات می ریخت.و تو فقط سکوت می کردی!!

می گفتن بیمارستان نزدیکه اما نمی رسیدیم.

موبایلم مرتب زنگ می خورد.زنگ پشت زنگ.اس ام اس های متوالی دیوونم کرده بود:

حالش چطوره؟   زنده اس؟ و ...   حالا یادشون اومده بود!!

حالم اصلن خوب نبود.سرم خفن درد می کرد.

دکتر ازم پرسید:چکارته؟

نمی خواستم دروغ بگم.مکث نکردم٬دوستمه.

نگاهی کرد و ...

نه فقط نگاه کرد.چیزی نگفت.یعنی به من چیزی نگفت.

از اون موقع بود که شروع شد٬نگاه های پر کنایه ی پرستاران! و ...

ضعف کرده بودم.توی حال خودم نبودم.تمام بدنم یخ زده بود.بیمارستان دور سرم می چرخید.

دیگه نفهمیدم چی شد.....

وقتی چشمامو باز کردم.روی تخت بودم.

دور و برم رو نگاه کردم.تو بودی روی تختت.

خیالم راحت شد.دیگه نتونستم چشامو باز نگه دارم.......

- الآن بهتری؟

                   صدای تو بود.

چشمامو باز کردم.

خواستم لبخد بزنم.اما ...

تو نبودی....!!

کنارم نبودی.حتی روی تختت!   اونجایی که قبلن بودی...

نمی دونم کجا رفتی!

اون دنیا؟ یا شایدم گوشه و کنار همین دنیای کوچیک.

هر جا باشی مهم نیست٬فقط باش...

باش

        و

بخند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط تردید |


                                ((هوا بس ناجوانمردانه سرد است.))

 

                           کاش فقط هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط تردید |


فکر می کنی فحش دادن هنره؟

هنرمند اگه راست می گی٬گلوله هاتو به سمت خودت پرتاب کن.مطمئن باش من مزاحم نمی شم!

اما وقتی من آماج فحش های زیبای تو هستم٬می خوای بایستم و تو رو نگاه کنم؟

یا اینکه تبسمی کنم و بگم ممنون!!

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط تردید |


می آد جلو.زل می زنه تو چشمام.دهنشو وا می کنه.....

ولی پشیمون می شه و بر می گرده!

با تعجب فقط نگاش می کنم!!

مصمم تر بر می گرده و با فحشاش گلوله بارونم می کنه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط تردید |