تبليغاتX
تردید خاکستری
فقط بعضی وقت ها خوبی.

خیلی خوبی.

کاش همیشه بعضی وقتها بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط تردید |


تقویمم داره تموم می شه.

گریه می کنم.

می گن برات یکی دیگه می خریم.

ولی من یکی دیگه نمی خوام!!!

می گن داره سال نو می آد.

می گم چرا هی یه سال می ره٬یه سال دیگه می آد؟

می گن عیدت مبارک.

خفه می شم و می گم عید شما هم.

پ.ن:چه بخوایم٬چه نخوایم داره می آد.بهتره که خوب شروعش کنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط تردید |


شاید زیستن بهتر از مرگ باشد.

و شاید مرگ هیجان انگیز تر از زیستن.

زیستن سخت تر از مرگ.

و مرگ تلخ تر از زیستن!!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط تردید |


می دونم که عید اومده.حق داری خونه ی دل رو بتکونی.قبول.عشق های قدیم رو بریز بیرون.

ولی من تو لوله ی جارو برقیت نمی رم.الکی شمارش رو زیاد نکن.

۲۷/۱۲/۸۵

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط تردید |


اون موقع ها که کوچولو بودیم٬وقتی بچه ها با هم قهر می کردن٬به هم می گفتند:

قهر٬قهر تا روز قیامت.

تو هم دست منو می گرفتی و منو می کشیدی کنار و می گفتی:دوست٬دوست تا روز قیامت.

با اینکه معنیشو می دونستم٬هر دفعه می پرسیدم یعنی چی؟

تو هم می گفتی:یعنی٬دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم....

و اینقدر این دو کلمه رو می گفتی٬تا نفست بند میومد.بعد یه نفس عمیق می کشیدی و می گفتی:

تا روز قیامت.

حالا هر وقت تو رو می بینم٬با خودم فکر می کنم٬چرا اینقدر زود روز قیامت رسید؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط تردید |


کلی حرف آماده می کنی تا بهش بگی.

منتظر می مونی تا ببینیش...

می خوای بگی.اما فقط اون حرف می زنه.محو حرفاش می شی.محو نگاهش...

خداحافظی می کنین.هیچکدوم از حرفات رو نزدی.تازه جواب حرفهای امروزش رو هم گذاشتی واسه دفعه ی بعد.

حالا اگه دفعه ی بعدی باشه٬چی بهش می گی؟

اونایی که می خواستی امروز بگی یا جواب حرف های امروزش؟؟یا اون فکرایی که دائم می آد سراغت؟؟؟یا بازم می خوای فقط بشینی و نگاش کنی؟؟؟؟

حالا اگه خواستی همه رو بگی٬اول کدوم یکی رو می گی؟؟؟؟؟؟؟

اگه هیچی نگفتی٬بعد رسید به اینجات٬چه کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه دفعه ی بعد نباشه چی؟

اگه حتی دیگه خوابش رو نبینی؟؟

اگه بره اون دوردورا و تو هنوز اینجا مونده باشی؟....توی تعداد نقطه های تنهایی.(گرچه فکر کنم زیاد نقطه نداره)

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط تردید |


دیگه سیلی هم نمی تونه صورتم رو سرخ کنه...!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط تردید |


بالاخره صبح شد...

حالا باید کلی منتظر بمونم تا دوباره شب شه...

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط تردید |


در رو بستم.

صدات از پشت در اومد که نرو...

داد زدم :آخه قرار دارم.

آروم شدی و گفتی:پس بر می گردی.

غافل از اینکه٬هیچکی بعد از قرارش با مرگ برنگشته!

+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط تردید |


دوباره یه صبح دیگه.با عجله لباساشو می پوشه.بدون خوردن صبحانه...

تمام مسیر رو می دوه.به اتوبوس ها می رسه.صندلی آخر اتوبوس رو برای نشستن انتخاب می کنه.     ۵ دقیقه بدون هیچ عکس العملی می شینه.ساعتش رو نگاه می کنه.بازم دیره.این اتوبوس هم که انگار قصد حرکت نداره...در عرض ۳ دقیقه ۸ مرتبه ساعتش رو نگاه می کنه!یه آدم چاق می شینه کنار دستش.اونم با چه فیس و افاده ای!!

 سرعت اتوبوس خیلی کمه.بازم ترافیکه...برای اینکه گذر زمان رو احساس نکنه٬یه مجله از کیفش درمیاره و شروع می کنه به خوندن.ولی صدای موسیقی موبایلها از یک طرف و صدای رادیو راننده از طرف دیگه نمی ذارن بفهمه چی می خونه.می ره تو فکر...

 وقتی حواسش برمی گرده سرجاش٬اتوبوس در دانشگاست.می پره پایین٬ساعت رو نگاه می کنه.برای رسیدنش به کلاس از همه ی سرعتش استفاده می کنه.دوباره کلاس شروع شده.در رو باز می کنه٬با خجالت به طرف جای خالی که در اولین نگاه به چشمش اومده بود حرکت می کنه.آروم و بی سر و صدا می شینه.درس رو گوش می کنه با گوش راستش.و بلافاصله پس از اتمام کلاس همه رو از گوش چپش بیرون می کنه.نیم ساعت وقت داره تا استراحت کنه.گروه های چندتایی گوشه و کنار دانشکده گرد هم ایستادن٬گل می گن و گل می شنون.یا اینکه همدیگه رو مهمون می کنن و دائمن در حال نوش جان کردن هستن.عده ای سیگار می کشن٬بعضی ها بحث علمی می کنن.از کنار بعضی گروه ها که رد میشی جز چرت و پرت و حرف مفت٬چیزی دستگیرت نمی شه.بعضی ها هم مشغول امر خیر غیبتند.گروهی هم با تمسخر وقت می گذرونن.نیم ساعت تموم می شه.می ره به طرف کلاس بعدی.

گاهی نگاه هایی به هم گره می خوره.پس لرزه ی این گره خوردن ها خارج از چند گزینه نیست.یا پس از اون گفت و گوی تمدن ها رخ می ده٬یا هر دو بی اعتنا رد می شن.انگار نه انگار که دو تا چشم با هم تلاقی کردند.گاهی هم فقط به یک سلام ختم می شه.گاهی پاسخ سلام هم آروم به گوش می رسه.گاهی هم در همین یک لحظه٬پدیده ی روییدن عشق صورت می گیره.

بالاخره کلاس های امروز تموم می شه.به سمت سرویس ها حرکت می کنه.باز هم ترافیک.اکثر اوقات عمرش رو تو ترافیک می گذرونه.

دوباره می رسه به اون خوابگاه لعنتی.خسته و خرد اون مسیر ناهموار رو طی می کنه٬تا به اتاقش می رسه.فکرهای زیادی تو ذهنش رژه می رن.برای اینکه از شرشون خلاص شه می خوابه...

 مجبوره بلند شه.بالاخره درس داره.از اتاق می ره بیرون.گوشه و کنار خوابگاه٬تو پله ها٬کنار شوفاژ٬پشت یخچال ها آدم ها رو موبایل به دست می بینه.به همشون نگاهی می ندازه و با بی اعتنایی از کنارشون رد می شه.می ره تو حیاط تا هوایی تازه کنه.بیرون سرده.سریع برمی گرده تو اتاق.هم اتاقیش طبق معمول داره با موبایلش ور می ره.نمی دونه جواب پیامک این یکی رو بده یا با اون یکی حرف بزنه.با این قهر کنه یا ناز اون یکی رو بخره.چه قدر دلش می سوزه واسه اونایی که سرکارن...نمی دونن برای این فقط سرگرمین.برا اینن که حوصلش سر نره.تنها نمونه...کاربردشون فقط همینه.حوصله ی درس خوندن نداره.یه لحظه به موبایلش خیره می شه.تو دلش می گه:پس این به چه درد می خوره؟نه پیامکی میاد٬نه زنگی می خوره.حتی از میس های قدیم خبری نیست...

 دوباره میره زیر پتو.صدای زنگ موبایلش به گوش می رسه.از خونه است.پس از چند روز...گوشی رو برمی داره.صدا بهش ضعیف می رسه.موسیقی موبایل هم اتاقیش زیاده.ازش می خواد صداش رو کم کنه.اونم می گه :به من چه؟و اصلن به روی مبارکش نمیاره.به زحمت صدا رو نیمه م نصفه می شنوه.صدای خسته و رنجورش حس می شه.می گه علتش خستگیه.اونا هم به این خیال که راست می گه٬زود خدافظی می کنن تا فرزند بیچارشون بخوابه.گوشی رو قطع می کنه.به هم اتاقیش می پره.ولی اون همچین حالش رو می گیره که جوابش فقط سکوت می تونه باشه.

 پتو رو روی صورتش می کشه.اونی که کوچکترین اتفاق اشکش رو در میاره٬خیلی وقته گریه نکرده.اشکاش می ریزن.تند تند.دوست داره بلند گریه کنه.می خواد داد بزنه.اما نمی ذاره حتی هق هق هاش شنیده شن.بالشتش خیس اشک شده.دیگه نمی تونه تحمل کنه.از زیر پتو میاد بیرون.می ره به سمت دستشویی.سریع میره.مبادا توی مسیر به کسی برخورد کنه....

 صدای هق هق گریه هاش تو دستشویی می پیچه.دلش نازکه.اونقدر نازک که دلش برای گریه کردن های خودش هم می سوزه...کم کم خودش رو آروم می کنه.می ره و دوباره مهمون تختش می شه.

کاشکی خوابش ببره.... مثل شب های قبل گرسنه می خوابه.بلاخره صبح می شه.دوباره برنامه ی همیشگی.مثل بچه های خوب سر کلاس می شینه.سنگینی نگاه استاد رو حس می کنه.و سعی می کنه حرفش رو گوش کنه.سوال های بیخود بچه ها کلافش می کنه.هر چی ساعت رو نگاه می کنه٬عقربه ها از رو نمی رن.با همون سرعت همیشگی٬شاید یواش تر جلو می رن.میخواد زمان رو جلو ببره اما مشکل اینجاست که ساعت های دیگه از ساعت اون اطاعت نمی کنن.نمی تونه جو کلاس رو تحمل کنه.میره بیرون.دوباره به سمت دستشویی.انگار دستشویی محرم غم و غصه هاش شده.می شینه لب پنجره.ارتفاع رو نگاه می کنه.یه لحظه یه چیزایی تو ذهنش جرقه می زنه...

 شک داره.شاید از این ارتفاع نمیره.الان وقتشه؟؟هیچکی خبر نداره.خوبه.تا کسی نیومده....

 اما آدم ها اون پایین دائم در حال رفت و آمدن.کمی فکر می کنه.پشیمون میشه. برمی گرده به کلاس.وضعیت کلاس مثل گذشته است.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.اتفاق بزرگ تر از این که زمان می گذره و ما همونیم که بودیم.

+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط تردید |


 

خیلی خوشحالی که کلاه گذاشتی سرم؟؟

ولی من اون کلاه رو برمی دارم.

نه٬نترس.سر تو نمی ذارم....

دوباره اونو سر خودم می ذارم.

خوبه؟

بالاخره اینم یه روشه برای خوشحالیه تو!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط تردید |


 

دست سردت رو می ذاری تو دست گرمم.

...

کم کم دمای دستامون برابر می شه!

...

...

دیگه فایده ای واسه هم نداریم!!

...

...

...

دستامون آروم آروم از هم جدا می شه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط تردید |


 

دوستش داشتی.یعنی فکر می کرد که دوستش داشتی.اینطوری نشون می دادی!شایدم دوستش داشتی!!براش اهمیتی نداشت که کسی دوستش داره.

کم کم تو دلش یه چیزایی حس کرد.طغیان.طغیان یه چیزی به نام ... شاید نشه اسمشو عشق گذاشت.ولی به هرحال یه جور حس بود.

فکر می کرد ازش دلخوری.می خواست یه کاری کنه تا از دلت درآد.سعی خودش رو کرد.ولی بی فایده بود.تو هر روز سردتر می شدی!

حالا تو فکر می کردی که اون تو رو دوست داره.قضیه ی یکی بود یکی نبوده!!!اون موقع تو بودی اون نبود٬حالا اون هست تو نیستی.

خلاصه گذشت....

می گفتی هستی.دلخوشش می کردی به چیزایی که نبود.ته دلش احساس خوشحالی می کرد.ولی یه چیزی بهش می گفت:داره گول می خوره.حرف اونو باور نمی کرد.اونی که بهش می گفت:داری گول می خوری.حرف ته ته دلش رو.

به دوستیش ادامه داد٬به دوست داشتنش.تا اینکه ...

ای بابا ناراحتی که نداره.خب تو دوستش نداری!این مدت داشتی نقش بازی می کردی.نه به خدا نمی خواستی گولش بزنی.می خواستی ناراحت نشه.

یعنی الآن ناراحته؟؟؟

خودش باید بفهمه.خب دوستش نداری دیگه!آخه یکی هست که اونو دوست داری.اون خوبه٬مهربونه...

.....

داره کم کم خودش رو راضی می کنه که خب تو یکی دیگه رو دوست داری. 

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط تردید |


بهتره که رو پاهای خودت وایسی ...

بگذریم که پام داغون شد٬کفشامو تازه واکس زدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط تردید |