تبليغاتX
تردید خاکستری
این پستم یه داستان کوتاهه.من خودم گاهی حوصله ی خوندن پستای بلند رو ندارم.اگه حوصلشو دارین برید به ادامه مطلب.و اگه ندارین و می خواین با یه نظر حضورتون رو ثابت کنید یه شکلک کافیه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط تردید |


 

توی دلم جای سوزن انداختن نبود

 فقط یه گوشه ی قلبم جای نگاه تو خالی بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط تردید |


می خوام یه دوست بخرم.یه دوست از اون جنس خوبا.

نه از اون یه بار مصرفا. که زود خراب شن و مجبور شی بندازیشون بیرون.

اصلا باید گارانتی داشته باشه...

دست دوم؟؟

باشه اشکالی نداره.فقط موندنی باشه.

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط تردید |


کلید چندتا کاربرد داره؟؟

۱.قفل ها رو باز می کنه.

۲.در ها رو قفل می کنه.

تو بیشتر از کدوم یکی استفاده می کنی؟

با توجه به اینکه خیلی از درها قفل لازم ندارن٬ولی تو ...

 

 

فکر کنم عادت کردی همه رو قفل کنی.

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط تردید |


مداد سفید از من دعوت کرده که یه نامه به مسیح بنویسم.

می تونید اونو توی ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط تردید |


چشمات نه مثل دریاست نه مثل آسمونه.

شبیه رعد و برقه.

البته بیشتر برقش.

گاهی اوقات بعضی ها رو می گیره.

فکر کنم اونایی رو که دوست داری...

ولی نه.من رو هم گرفت!!!

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط تردید |


همه ی پل ها رو پشت سرت خراب کردی.

اومدم از تو یاد بگیرم،اشتباهی،

پل های جلوم رو خراب کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط تردید |


ـ اجازه هست؟

با تعجب نگاش کردم.

سرش رو پایین انداخت و گفت:شرمنده

منظورش رو نمی فهمیدم.

دوباره گفت:اجازه هست برم بیرون؟

گفتم:باشه برو.

و هنوز دارم فکر می کنم مگه تو قلب من چی کم داشت که رفت.

ولی بعد سریع می گم:خسته شده بود.رفته هواخوری.زود برمی گرده.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط تردید |


می گی سرم شلوغه.وقت سر خاروندن ندارم.

ای بابا،مگه سر خاروندن چند ثانیه طول می کشه؟

خواهش می کنم.فقط سرت رو بخارون!!

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط تردید |


ـ چه با صلابته!!

ـ پس چرا زمین خورد؟

ـ این زمین هم که فقط بلده همه رو ضایع کنه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط تردید |


می گن از هر دست که دادی از اون دست می گیری.

ولی من که هنوز از این دست نداده بودم که از اون دست گرفتم.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط تردید |


پشت فرمون نشسته.پاشو روی گاز گذاشته و بدون توجه به فریادهای مداوم من از همه سبقت می گیره.بدون رعایت قوانین رانندگی!!

-همین جا پیاده می شم.

فایده نداره.

-گفتم همین جا پیاده می شم.

بی فایده است.

بی خیال می شم.مثل همه ی سالهای گذشته ی عمرم.می پیچه تو یه کوچه.کوچه تنگ و تاریکه!سختی ها باز هم به من هجوم می آرن.خیلی می ترسم.چند لحظه بدون حرکت٬فقط سرنوشت رو نگاه می کنم.بعد بهش فحش می دم.انگار نه انگار.می خندم.قه قهه می زنم.دیونه بازی درمی آرم.سرم رو به در و دیوار می کوبم.نه٬بی فایده اس.با این کارام فقط تصمیم سرنوشت رو عوض می کنم.گاهی تصمیم می گیره منو ببره تیمارستان٬گاهی بیمارستان.اکثر اوقات منو به دنیای غم می بره.غم عمیق.بیشتر لحظات عمرم رو اونجا می گذرونم.خیلی بهش عادت کردم.گاهی حس می کنم باید برای همیشه اونجا بمونم...

ولی نه.سرنوشت توی همون کوچه پارک کرد.قصد رفتن نداره!

صبر و تحملم تموم شده.چشمامو می بندم و توی یه لحظه بزرگترین تصمیم زندگیم رو می گیرم.آره باید غافلگیرش کنم.از پشت چشاشو می گیرم.خودم رو به جلو می رسونم.می ندازمش بیرون و فرمون سرنوشت رو خودم به دست می گیرم...

آری من آن طور که می خواهم آسمان را رنگ می زنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط تردید |