تبليغاتX
تردید خاکستری
با تیغ رگ دستم رو خراش دادم.

فقط یه کوچولو...

خون فواره زد بیرون.خون سیاه و غلیظ.انگاری تمام خونای بدنم جمع شده بودن و منتظر یه راه خروج بودن.همشون داشتند نجات پیدا می کردن.

همچین با عجله برون میومدن که انگار دیرشون شده بود.

فقط نگاشون کردم.

با رفتن اونا کم کم احساس ضعف بر من غلبه کرد....تا اینکه دیگه چیزی نفهمیدم.

...

...

چشمامو باز کردم.انگاری یکیشون راه رو گرفته بود و اجازه نداده بود بقیه خارج شن.

و به خاطر من همون جا خشک شده بود.

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط تردید |


من از طرف خل دیوونه به یه بازی دعوت شدم.

چشماتو می بندی و سه کلمه که بیشترین انرژی رو بهت می ده به ترتیب می نویسی.بعد سه نفر رو به بازی دعوت می کنی.

 

لبخند خدا٬صدای خدا٬نگاه خدا

تو٬من و تو٬ما

مامانم٬بابام٬داداشای گلم.

دعوت شدگان به بازی:

مدادسفید٬مسعود٬سیب زمینی

افزوده شد:

دوست داشتم کلمه هایی رو بنویسید که بیشترین انرژی رو بهتون می ده نه با اونایی که مانوسید.

ولی از همتون می تشکریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط تردید |


خیلی چیزا بهم یاد دادی.

بی وفایی،بی معرفتی و خیلی چیزای دیگه.

خوب یه جورایی می شه گفت امروز روز تو هم هست.

تو هم یه جورایی معلم من محسوب می شی.آخه خیلی چیزای خوب خوب بهم یاد دادی.

پس روزت مبارک.

پی نوشت:پست قبلی رو حتما بخونید.

+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط تردید |


به این وبلاگ یه سر بزنید.

البته مواظب سر خودتون هم باشید.

http://tut-farangi.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط تردید |


اینجا پر است از روزمرگی...

 

 

 

اجازه خدا چقدر به نفخ صور مونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط تردید |


پشت در دلت وایسادم.

اونقدر که زیر پام علف سبز شد.

نمی یای درو باز کنی؟

.

.

.

اگه یه وقت دلت سوخت و اومدی در قلبت رو به روم باز کنی

و منو دم در ندیدی٬

تعجب نکن!!!

رفتم بقیه ی وسایلم رو بیارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط تردید |