و تو آن را آنقدر محکم نگه داشته بودی که خیالم راحت شده بود.
تو می خندیدی و من چقدر فکر می کردم که تو خوبی.
دلت مرا نمی خواست و تو یواشکی گاهی قلبم را رها می کردی.
و چقدر حواست بود که حواسم نباشد.و من چقدر الکی حواسم را پرت می کردم.
تو چقدر دروغ می گفتی و من چقدر به خودم می باوراندم.
تو چقدر خوشبخت بودی که من اینقدر تو را دوست داشتم.و من چقدر احمق بودم!
روی کاغذم می نوشتم دوستت دارم ولی با ط و ص که انگار می نوشتم دوطصص دارم تا تو نفهمی چه می گویم و قه قهه بزنی و در دلت بگویی چقدر من ابلهم.
و من چقدر محافظه کارانه دوستت می داشتم و من چقدر ...
پ.ن:دارم می رم یه مدت نیستم.تا کی؟خودمم نمی دونم!!!
فالی سلیمان را قرض گرفتم البته به هزار خواهش و تمنا.
هفت آسمان را دنبالشان گشتم.شاید آسمان پنجم را دوبار.و شاید چهارم را یادم رفت.
همه را آوردم و سعی کردم به هم پیوند دهم.بسیار منظم.
ولی...
قابل اجماع نبودند.
فکر می کنم قاطی شده باشند.با اعتقادات تو.که فکر می کنم اصول هم داشتند.
دوباره پخششان کردم توی آسمان.
تا سلیمان وقتی پرواز می کند با قالی اش،حوصله اش سر نرود.


