من باید تو بغلت گریه می کردم پس چرا تو داری رو قبرم اشک می ریزی ؟
آب هست برا شستن سنگ قبرم اشکای تو حیفه ...
خدا جون اجازه بده ۵ ثانیه برم اون دنیا بذار برم اشکاشو پاک کنم.
خدای من خواهش می کنم.
فقط همین یه بار. خدا دوباره برمی گردم.
اشکاشو پاک می کنم زود میام. به خدا نمی بوسمش.
خدا بذار برم قول می دم قول مردونه زود برمی گردم.
مگه اشکاشو نمی بینی؟ خدا مگه دل نداری ؟
...
مگه من نمردم ؟ پس چرا اشکاش داره باز منو می کشه ؟؟؟؟
پ.ن:زیر قولت زدی نامرد. قلبمو قرار بود ببوسی نه قبرمو.
ـ سلام سینا خان. صبح قشنگت بخیر.
ـ سلام سلام سلام بر مهشید خانم گل. تو کی بیدار شدی ؟
ـ یک ساعتی می شه. خوب خوابیدی ؟
نباید می گفت نه.نباید راستشو می گفت.نباید می گفت که کل دیشبو نگران بوده.
ـ معلومه که خوب خوابیدم.
بعد از خوردن صبحانه سینا حاضر شد.اومد تو اتاق خواب.
مهشید لبخند زد.سینا روش نمی شد ولی ...
ـ طنابا اینجان. منم حاضرم.
دلش نمی خواست اما نمی تونست.
مهشید روی تخت دراز کشید. سینا مصمم به طرف طنابا رفت...
تموم شد.مهشیدو زن خوشگلشو بست به تخت.
لبخند از لب مهشید نمی افتاد.نمی خواست سینا احساس بدی داشته باشه.
مهشیدو بوسیدو بدون خداحافظی رفت.
خواستم بچسبونمش.
دیگه به هم نمی چسبیدن...
گذاشتم همین طوری بمونه.
پیدا کردم٬ یه راه حل :
باید از آهن شه.قلبمو می گم.
این طوری دیگه نمی شکنه اگه هم یه زمانی آهن شکنی زور زیاد دیواری کوتاه تر از ما ندید٬ یه آهن ربا از جنس خدا می تونه دوباره تکه ها رو سر جاش جمع کنه.


