تبليغاتX
تردید خاکستری
یه شب وحشتناک خیلی دیر صبح شد ...

من بودم ٬ تو نبودی .

غرق اشک بودم من. خواب بودی تو اما ....

هق هق . نه صدایی نباید بیرون بیاد. پتو رو می کشم روی سرم. بالشم خیسه خیسه.

دیگه نفسم بند نمیاد .....

دستام توان نداره اشکامو پاک کنه.

جاده می شن اشکام می گذرن از گونه هام می چکن روی قلبم ......

قلب سردم داغ می شه.تپشش سرعت می گیره. می ره روی دور تند.

نه از اونم می گذره. انگار می خواد از جاش درآد.......

سرم عجیب درد داره. یه چیزی از همه ی جهات فشار میاره بهش.

...

...

تو خوابی ........

خدا صبرش تموم می شه. فرشته هاشو  می فرسته اشکامو می شمارن. حرفشون نمیاد .......

برمی گردن.

خدا خودش میاد. دستمو می گیره. قطره های اشکمو می ده به فرشته ها برای ساختن یه فرشته ی دیگه.

حوالیه صبحه. خشک شد چشمه ی اشکم. خدا چشمامو گذاشت رو هم. خوابم برد .

خدا خودش کجا رفت ؟!!!!!

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط تردید |


نمی گم که برات می میرم.

چون اگه من بمیرم تو هم می میری.

من نمی خوام تو بمیری.

+ نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط تردید |


توی مبارزه ی تو و جدانت اکثرا کی برنده می شه ؟

تو یا وجدانت ؟؟؟

چی کار کردی که زور تو از زور وجدانت بیشتر شده ؟؟؟؟؟ !!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط تردید |