من بودم ٬ تو نبودی .
غرق اشک بودم من. خواب بودی تو اما ....
هق هق . نه صدایی نباید بیرون بیاد. پتو رو می کشم روی سرم. بالشم خیسه خیسه.
دیگه نفسم بند نمیاد .....
دستام توان نداره اشکامو پاک کنه.
جاده می شن اشکام می گذرن از گونه هام می چکن روی قلبم ......
قلب سردم داغ می شه.تپشش سرعت می گیره. می ره روی دور تند.
نه از اونم می گذره. انگار می خواد از جاش درآد.......
سرم عجیب درد داره. یه چیزی از همه ی جهات فشار میاره بهش.
...
...
تو خوابی ........
خدا صبرش تموم می شه. فرشته هاشو می فرسته اشکامو می شمارن. حرفشون نمیاد .......
برمی گردن.
خدا خودش میاد. دستمو می گیره. قطره های اشکمو می ده به فرشته ها برای ساختن یه فرشته ی دیگه.
حوالیه صبحه. خشک شد چشمه ی اشکم. خدا چشمامو گذاشت رو هم. خوابم برد .
خدا خودش کجا رفت ؟!!!!!
چون اگه من بمیرم تو هم می میری.
من نمی خوام تو بمیری.
تو یا وجدانت ؟؟؟
چی کار کردی که زور تو از زور وجدانت بیشتر شده ؟؟؟؟؟ !!!!!

