تبليغاتX
تردید خاکستری
 

نه تو نبودی که با احساساتم بازی کردی.

تو دیگه بزرگ شدی. بچه نیستی که بازی کنی !

از این گذشته احساسات من چشم نداشت تو که اسباب بازی کور نمی خواستی.

فکر کنم باد بود که بازی می کرد با احساساتم.

بازیگوشی می کند دائم باد .

پی نوشت :

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط تردید |


اومدی نشستی تو قلب کوچیکم.

چیزی نداشتم برای پذیرایی از مهمونی که برای اولین بار اومده ...

یکم که نشستی دیدم زشته اینطوری نمی شه. یه گلیم پیدا کردم و انداختم زیر پات. بعد یه پشتی برا اینکه به دیوار قلبم تکیه کنی.

چای آوردم برات. دستم لرزید یه قطرش ریخت دلم سوخت ...

بهت گفتم اینجا بمون.

خندیدی و تکیه دادی به دیوار قلبم.

گفتی : می دونی چقدر دوست دارم ؟

گفتم : مگه دوسم داری ؟

گفتی : ۲ تا.

گفتم : ۲ تا کمه.

گفتی : نه خیلی زیاده ...

وادارت کردم که بگی دوستت دارم.

گفتی : دارم.

گفتم : چی ؟

گفتی : دوست

گفتم : دوست چی ؟

گفتی : دوست دارم.

گفتم : کیو دوست داری ؟

گفتی : تو.

گفتم : تو چی ؟

گفتی : تو رو دوست دارم.

قلب درب و داغونم لرزید...

با ترس بلند شدی.

درو وا کردی و پا گذاشتی به فرار.

دیوار قلبم ریخت پایین... خراب شد...

خوب شد رفتی وگرنه رو سر تو خراب می شد.

راستی چرا رفتی ؟؟

ترسیدی ؟؟؟!!

دیدی ۲ تا کم بود ؟

برا قشنگی : قلب خراب من دگر خراب تر نمی شود.

منظورم اینه که حالا می تونی راه بری رو خرابه های قلبم...

 لگدش کنی....

تف بندازی.....

و ......

راحت باش رفیق.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط تردید |


دلمو برداشتی از سر جاش ...

حالا دیگه دل تو دلم نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط تردید |


این چه وضعیه ؟؟

چرا امروز هر باری که تقویمو نگاه می کنم باز همون دومه ؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط تردید |