نه تو نبودی که با احساساتم بازی کردی.
تو دیگه بزرگ شدی. بچه نیستی که بازی کنی !
از این گذشته احساسات من چشم نداشت تو که اسباب بازی کور نمی خواستی.
فکر کنم باد بود که بازی می کرد با احساساتم.
بازیگوشی می کند دائم باد .
پی نوشت : ![]()
چیزی نداشتم برای پذیرایی از مهمونی که برای اولین بار اومده ...
یکم که نشستی دیدم زشته اینطوری نمی شه. یه گلیم پیدا کردم و انداختم زیر پات. بعد یه پشتی برا اینکه به دیوار قلبم تکیه کنی.
چای آوردم برات. دستم لرزید یه قطرش ریخت دلم سوخت ...
بهت گفتم اینجا بمون.
خندیدی و تکیه دادی به دیوار قلبم.
گفتی : می دونی چقدر دوست دارم ؟
گفتم : مگه دوسم داری ؟
گفتی : ۲ تا.
گفتم : ۲ تا کمه.
گفتی : نه خیلی زیاده ...
وادارت کردم که بگی دوستت دارم.
گفتی : دارم.
گفتم : چی ؟
گفتی : دوست
گفتم : دوست چی ؟
گفتی : دوست دارم.
گفتم : کیو دوست داری ؟
گفتی : تو.
گفتم : تو چی ؟
گفتی : تو رو دوست دارم.
قلب درب و داغونم لرزید...
با ترس بلند شدی.
درو وا کردی و پا گذاشتی به فرار.
دیوار قلبم ریخت پایین... خراب شد...
خوب شد رفتی وگرنه رو سر تو خراب می شد.
راستی چرا رفتی ؟؟
ترسیدی ؟؟؟!!
دیدی ۲ تا کم بود ؟
برا قشنگی : قلب خراب من دگر خراب تر نمی شود.
منظورم اینه که حالا می تونی راه بری رو خرابه های قلبم...
لگدش کنی....
تف بندازی.....
و ......
راحت باش رفیق.
حالا دیگه دل تو دلم نیست.
چرا امروز هر باری که تقویمو نگاه می کنم باز همون دومه ؟؟؟!!!!!


