مصطفی را می گویم.
" هر از گاهی ، چیزی انگار موجی ، ماری ، کرمی در کله ام می پیچد.می خواهد بزند بیرون. لای مشتی کلمه. و من خسته ام. لعنت به کلمات ، لعنت به نوشتن ٬ لعنت به کسی که شلیک کرد. چرا تمام نمی شود این ماراتن نفس گیر ؟ کجاست خط پایان ؟ می خواهم بایستم. باید بایستم. باید متوقف شوم. "
نه مصطفی جان. بگذارید در پرانتز یا اگر دوست دارید گیومه.
حواسم نبود صمیمی شدم همان مستور.
خط پایان ندارد. این ماراتن تمام نمی شود که !
باید ندارد که اینجا ! تمام شدنی نیست آخر. فکرش را حتی نکن. الکی درگیر می شود ذهنت و خسته تر می کند تو را.
می روم با مستور. در پرانتز آقای مستور. اینطوری محترمانه تر است گویا.
نه من که نه. من نمی روم با مستور. حرف هایش را گوش می کنم. حرف هایی که می گوید. نمی گوید ولی. می نویسد آنها را. می خوانم من و می خندم بعد قاه قاه قاه.
می گویند دیوانه ای ؟ تعجب می کنم !! اینان از کجا فهمیده اند این را ؟!!
می گویم بلی. و می گویم قرص هایم را خورده ام نیز. تا بردارند دست از سر من. خودم این را در پرانتز می گذارم ( کچل نیستم خب که بگویم دست بردارند از سر کچل من ) و باز می خندم قاه قاه قاه و تعجب می کنند باز آنها. تعجب دارد مگر ؟
خودشان شاید دیوانه باشند آنها ...
نه پای ثانیه ای لنگ می شود
نه بین من و بین دلم جنگ می شود
آری دلی دیگر سنگ می شود.
توی نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه تو
نقش شکستن واسه من
یاد تو ٬ نبودنت ٬ رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم
پرده به آخر رسید تکرار تلخ خواهشم
رو صحنه بی تو ٬ حالا من غمگین ترین نمایشم ...
پ . ن : چاوشی
اصل مطلب :
قلبمو گذاشتی درست وسط صفحه ی دارت.
عجب نشونه گیری !!!!!


