تبليغاتX
تردید خاکستری
سرد بود. سرد سرد. دندان ها به هم می خوردند ناجور ! می لرزید تمام بدنم.

سرم را محکم کوباندم به سنگ. خون فواره زد روی تنم. گرمم کرد.

داشتم احساس گرما می کردم که دیگر هیچ احساس نکردم !!

 

نمی شه گفت پی نوشت. پس اضافه نوشت : نمی تونم سر بزنم بهتون تا مدتی فعلن.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط تردید |


پرتقال را پوست می کنم. نگاهم می کند. خجالت می کشم ! تکه ای را در دهان می گذارم و زود قورت می دهم. دست و پا نمی زند تا رسیدن به معده ام ! از بالا می افتد ته معده ام. طعمش را دوست نداشتم. می گذارم توی پیش دستی. لم می دهم روی کاناپه. آن تکه ته معده ام تکان نمی خورد. چشمم می افتد به پرتقال. عصبی است. محلش نمی گذارم. چای می ریزم برای خودم. صبر ندارم. داغ است. جرعه ای می نوشم. می سوزد دهانم. تکه پرتقال هم به گمانم سوخت ... چای را می گذارم کنار پرتقال. نگاهم می کند و آه می کشد. شکر می ریزم توی لیوان و هم می زنم. تکه پرتقال ساکت است. لیوان چای را برمی دارم و سر می کشم. می گذارمش سر جایش. پرتقال ملتمسانه نگاه می کند. فکر می کنم کمی.  همه اش را یکجا در دهان می گذارم. خداکند فقط در معده ام جشن نگیرند با هم.

+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط تردید |