آماج می شود قلبم برای نگاهت.
تیر بزن هر دم.
کویر ذهنم داغ داغ است و خلوت خلوت. عاری از هرگونه مسافر و رهگذر.
سرک می کشی اول.
سرت را پایین می اندازی و وارد می شوی بعد.
گیاهان کویری ذهنم همگی از جنس خارند. قسمت می دهم تا بروی ... تا بیش از این پایت زخمگین نشود.
.
.
.
ردپایت می ماند بر شن زارها و ماسه زارهای ذهن کویری ام اما ...


