بغضی نه در گلو که در دل رهایش نمی کرد و لکنت حروف را یکی یکی و گاه دو تا یکی از هم جدا و دورشان می کرد تا دستش به هیچکدام نرسد.
در دل جیغ می زد و کسی نمی شنید !
زمان معلق بود ، نمی دانست برود ، بماند
یا اینکه
برگردد.
وقتی تکه تکه شده باشی ، متلاشی شده باشی ، درد متلاشی شدن رهات نکنه ، غصه ی تنها شدن هر تکه ات تنهات نذاره ، اشکات دلشون بخواد تند تند و پشت سر هم سر بخورن رو گونه هات و تو هیچ چاره ای نداشته باشی جز اینکه قبول کنی و دلت اجازه نده که کسی اشکاتو نظاره گر باشه و به دستت دستور بده زود اشک ها رو جارو کنه ، تو می مونی و التماس اشک ها.
تو که تاب مقاومت در برابر التماس رو نداری ، التماس می کنی به اشکات. قول می دی بهشون ، قول مردونه می دی ، باور نمی کنن ...
بغضت می ترکه ، سیل اشک جاری می شه. فوری یه سد جور می کنی، همشون برمی گردن ، تبدیل می شن به چشمه های زیرزمینی ، محرم می شن برای زخم های همیشگیت و نقشه می کشن برای هجوم بعدی.
حتی اشکام خیلی نامردن . . .


