تبليغاتX
تردید خاکستری
بغضی نه در گلو که در دل رهایش نمی کرد و لکنت حروف را یکی یکی و گاه دو تا یکی از هم جدا و دورشان می کرد تا دستش به هیچکدام نرسد.

 در دل جیغ می زد و کسی نمی شنید !

زمان معلق بود ، نمی دانست برود ، بماند

یا اینکه

برگردد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط تردید |


وقتی تکه تکه شده باشی ، متلاشی شده باشی ، درد متلاشی شدن رهات نکنه ، غصه ی تنها شدن هر تکه ات تنهات نذاره ، اشکات دلشون بخواد تند تند و پشت سر هم سر بخورن رو گونه هات و تو هیچ چاره ای نداشته باشی جز اینکه قبول کنی و دلت اجازه نده که کسی اشکاتو نظاره گر باشه و به دستت دستور بده زود اشک ها رو جارو کنه ، تو می مونی و التماس اشک ها.

تو که تاب مقاومت در برابر التماس رو نداری ، التماس می کنی به اشکات. قول می دی بهشون ، قول مردونه می دی ، باور نمی کنن ...

بغضت می ترکه ، سیل اشک جاری می شه. فوری یه سد جور می کنی، همشون برمی گردن ، تبدیل می شن به چشمه های زیرزمینی ، محرم می شن برای زخم های همیشگیت و نقشه می کشن برای هجوم بعدی.

حتی اشکام خیلی نامردن . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط تردید |