شیطنتم بازی می کرد با خودش به تنهایی. صدای قه قهه هایش گوش عقلم را کر کرد و عقلم آنچنان شاکی شد که فریاد کشید بر سرش.
احساسم بغض کرد و گوشه ای نشست و زانوی غم بغل گرفت.
عقل مغرورم نتوانست خودش را راضی کند و عذر بخواهد !
چیزی نگذشت که احساسم دق کرد و مرد ...
شیطنتم دیگر هیچوقت بازی نکرد ، با هیچکس.
و عقلم تا آخر آخر عمر پشیمان ماند.
خودم را می کشم و بعد رضایت می دهم.
شاکی خصوصی شکایتی ندارد.
می شود مرا اعدام نکنید ؟؟؟


