یارکشی کردیم.
تو اون ور ، من این ور.
کلی کور کوری خوندم برات...
پشت سرمو نگاه کردم ، در اوج ناباوری حتی یک نفر هم هم نبود. روتو برگردوندی ، پشت سرت مالامال از جمعیت بود ، شعف در وجودت موج می زد. آب دهنمو قورت دادم ، گفتم منم ... منم یار تو.
صدات رو شنیدم که تو دلت فریاد می زدی : تو یار خودت ... خودت ... خودت
دستت جلو اومد ، خوردم زمین.
در آن پودر شدم. کاش جذب خاک می شدم.
دیگه نگات نکردم. دست پیروزیتو بالا بردی. همه برات هورا کشیدن و کف زدن.
چشمت به زمین افتاد ، خم شدی ، پودر شده های منو که با خاک قاطی شده بودم رو برداشتی و بوسیدی ! تو کفت موندم. به روی خودم نیاوردم. خاک شدی خودت. نتونستم جذبت نشم.


