تبليغاتX
تردید خاکستری
یارکشی کردیم.

 تو اون ور ، من این ور.

کلی کور کوری خوندم برات...

پشت سرمو نگاه کردم ، در اوج ناباوری حتی یک نفر هم هم نبود. روتو برگردوندی ، پشت سرت مالامال از جمعیت بود ، شعف در وجودت موج می زد. آب دهنمو قورت دادم ، گفتم منم ... منم یار تو.

صدات رو شنیدم که تو دلت فریاد می زدی : تو یار خودت ... خودت ... خودت

دستت جلو اومد ، خوردم زمین.

در آن پودر شدم. کاش جذب خاک می شدم.

دیگه نگات نکردم. دست پیروزیتو بالا بردی. همه برات هورا کشیدن و کف زدن.

چشمت به زمین افتاد ، خم شدی ، پودر شده های منو که با خاک قاطی شده بودم رو برداشتی و بوسیدی ! تو کفت موندم. به روی خودم نیاوردم. خاک شدی خودت. نتونستم جذبت نشم.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط تردید |