تبليغاتX
تردید خاکستری
هوا که سرد بود ، بود. دندان ها هم که روی هم قرار نمی گرفت، بغضم هم نمی ترکید، کسی هم که نبود ، تو بودی که افتاده بودی روی زمین خیس.

تقصیر باران بود که باریده بود ، تقصیر پاهایت بود که همکاری نمی کرد ، تقصیر من بود که نمی توانستم تو را کول بکشم.

نشسته بودم کنار جسم بی رمقت و روحت نمی دانم کجا بود ! به تقلا افتادم. هر چه حرف می زدم با تو، جواب نمی دادی ، التماس هم فایده نداشت ، قطره های اشکم هم که روی صورتت می ریخت ، کوچک ترین عکس العملی نشان نمی دادی ، صدایم می لرزید ، قسمت می دادم که نمیری ، استیصال در چهره ام موج می زد ، باورم نمی شد اینگونه بی خیال باشی.

با تو بودم. فریاد می زدم نمیر ، تو رو خدا نمیر ، به خاطر من نمیر ...

خون بدنت با آب باران قاطی شده بود ، لباس هایم همه خیس شده بودند ، خیس عرق ، خیس باران ، خیس تو.

تو چشمهایت را باز نمی کردی ، تو چقدر طاقت داشتی که همچنان ساکت بودی و صبور !

تو چقدر با خودت کلنجار رفته بودی که من باشم و چشمهایت را بسته نگه داری...

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط تردید |


اکنون همان لحظه ی رویایی بود که سالها برایش ثانیه شماری کرده بود.

حضور معشوقش ، تک تک سلول هایش را به وجد آورده بود، عشق گرما را هل می داد و استرس سرما را از روزنه هایی که عشق نپوشانده بود ، به این لحظه ی مقدس هدایت می کرد...

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط تردید |