تقصیر باران بود که باریده بود ، تقصیر پاهایت بود که همکاری نمی کرد ، تقصیر من بود که نمی توانستم تو را کول بکشم.
نشسته بودم کنار جسم بی رمقت و روحت نمی دانم کجا بود ! به تقلا افتادم. هر چه حرف می زدم با تو، جواب نمی دادی ، التماس هم فایده نداشت ، قطره های اشکم هم که روی صورتت می ریخت ، کوچک ترین عکس العملی نشان نمی دادی ، صدایم می لرزید ، قسمت می دادم که نمیری ، استیصال در چهره ام موج می زد ، باورم نمی شد اینگونه بی خیال باشی.
با تو بودم. فریاد می زدم نمیر ، تو رو خدا نمیر ، به خاطر من نمیر ...
خون بدنت با آب باران قاطی شده بود ، لباس هایم همه خیس شده بودند ، خیس عرق ، خیس باران ، خیس تو.
تو چشمهایت را باز نمی کردی ، تو چقدر طاقت داشتی که همچنان ساکت بودی و صبور !
تو چقدر با خودت کلنجار رفته بودی که من باشم و چشمهایت را بسته نگه داری...
حضور معشوقش ، تک تک سلول هایش را به وجد آورده بود، عشق گرما را هل می داد و استرس سرما را از روزنه هایی که عشق نپوشانده بود ، به این لحظه ی مقدس هدایت می کرد...


