تبليغاتX
تردید خاکستری - لکنت
بغضی نه در گلو که در دل رهایش نمی کرد و لکنت حروف را یکی یکی و گاه دو تا یکی از هم جدا و دورشان می کرد تا دستش به هیچکدام نرسد.

 در دل جیغ می زد و کسی نمی شنید !

زمان معلق بود ، نمی دانست برود ، بماند

یا اینکه

برگردد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط تردید |