بغضی نه در گلو که در دل رهایش نمی کرد و لکنت حروف را یکی یکی و گاه دو تا یکی از هم جدا و دورشان می کرد تا دستش به هیچکدام نرسد.
در دل جیغ می زد و کسی نمی شنید !
زمان معلق بود ، نمی دانست برود ، بماند
یا اینکه
برگردد.
در دل جیغ می زد و کسی نمی شنید !
زمان معلق بود ، نمی دانست برود ، بماند
یا اینکه
برگردد.