تبليغاتX
تردید خاکستری - شیطنتم
شیطنتم بازی می کرد با خودش به تنهایی. صدای قه قهه هایش گوش عقلم را کر کرد و عقلم آنچنان شاکی شد که فریاد کشید بر سرش.

احساسم بغض کرد و گوشه ای نشست و زانوی غم بغل گرفت.

عقل مغرورم نتوانست خودش را راضی کند و عذر بخواهد !

چیزی نگذشت که احساسم دق کرد و مرد ...

شیطنتم دیگر هیچوقت بازی نکرد ، با هیچکس.

و عقلم تا آخر آخر عمر پشیمان ماند.

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط تردید |