<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تردید خاکستری</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 06:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>می کشمش /  مناظره</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کشمش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاقو را یواشکی از آشپزخانه برداشتم، به آرامی به او که حواسش نبود نزدیک شدم اما گویا حواسش بود ! پا به فرار گذاشت و من با تمام توان به دنبالش دویدم. عجب سرعتی داشت ! به ناگاه تعادلش را از دست داد و زمین خورد. خودم را به او رساندم ، چاقو را روی گردنش گذاشتم، اخم کرد. ابروهایم را در هم کشیدم، باید می کشتمش. مصمم تر چاقو را فشار دادم. قرمز شد و قرمز تر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناگهان چاقو را پس زد و طی یک عملیات پشتم را به خاک نشاند و چاقو را روی گردنم گذاشت. عجب قدرتی دارد احساسم !! از سرعتش هم بیشتر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;التماس کردم.  دل نازک احساسم به رحم آمد. قول گرفت که بار آخرم باشد. به ناچار قول دادم ، اما زیر لب گفتم : کور خواندی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مناظره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقل و احساسم به مناظره نشستند. هرگاه احساسم جمله ی درخوری می گفت ، برایش کف می زدی و هرگاه عقلم ، احساسم را ضایع می کرد، هورا می کشیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیرچشمی یکدیگر را زیر نظر داشتیم تا اینکه عقل و احساسم دست به یقه شدند و من و تو حیرت زده تماشا می کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساسم زورش بیشتر بود ، نزدیک بود عقلم را از عرصه ی وجود پاک کند. دست به کار شدم و عقلم را از چنگ احساسم بیرون کشیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کنارت عبور کردم و با خودم گفتم : باید با عقلم بیشتر کار کنم، در همین لحظه تو به احساسم لبخندی دلنشین زدی و لبخندت نمی دانم با احساسم چه می کند که هرچقدر هم عقلم را قوی کنم، شکست می خورد باز هم !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمیر</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>هوا که سرد بود ، بود. دندان ها هم که روی هم قرار نمی گرفت، بغضم هم نمی ترکید، کسی هم که نبود ، تو بودی که افتاده بودی روی زمین خیس. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقصیر باران بود که باریده بود ، تقصیر پاهایت بود که همکاری نمی کرد ، تقصیر من بود که نمی توانستم تو را کول بکشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشسته بودم کنار جسم بی رمقت و روحت نمی دانم کجا بود ! به تقلا افتادم. هر چه حرف می زدم با تو، جواب نمی دادی ، التماس هم فایده نداشت ، قطره های اشکم هم که روی صورتت می ریخت ، کوچک ترین عکس العملی نشان نمی دادی ، صدایم می لرزید ، قسمت می دادم که نمیری ، استیصال در چهره ام موج می زد ، باورم نمی شد اینگونه بی خیال باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تو بودم. فریاد می زدم نمیر ، تو رو خدا نمیر ، به خاطر من نمیر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خون بدنت با آب باران قاطی شده بود ، لباس هایم همه خیس شده بودند ، خیس عرق ، خیس باران ، خیس تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چشمهایت را باز نمی کردی ، تو چقدر طاقت داشتی که همچنان ساکت بودی و صبور !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چقدر با خودت کلنجار رفته بودی که من باشم و چشمهایت را بسته نگه داری...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 16:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعارض سرما و گرما</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>اکنون همان لحظه ی رویایی بود که سالها برایش ثانیه شماری کرده بود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حضور معشوقش ، تک تک سلول هایش را به وجد آورده بود، عشق گرما را هل می داد و استرس سرما را از روزنه هایی که عشق نپوشانده بود ، به این لحظه ی مقدس هدایت می کرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتصال</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>آهن ربا بین دو تا آهن ایستاده بود. یکیشون اعتراض کرد و از آهن ربا خواست بین اونا فاصله نندازه. آهن ربا هم قبول کرد و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهن ها به خیال خودشون به هم نزدیک تر شدند ، دیگه هیچی بینشون نبود تا اونا رو از هم دور کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی زمان لازم نبود تا آهن ها بفهمند که دیگه به هم وصل نیستند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ تا آهن با یه آهن ربا به هم وصل می شن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ تا کاغذ با چسب به هم وصل می شن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ تا پارچه با نخ به هم وصل می شن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ تا دل با چی به هم وصل می شن ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای وصل شدن من و تو یه واصل لازمه. بودن یه واصل و موندنش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنبالش نگرد ، چون وجود داره ، جاش تو دلته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صاحب خونه ی دلم ، صاحب خونه ی دلت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ. ن : کنار هم بودن با متصل بودن تفاوتش از زمین تا آسمونه. وصل شدن بدون وجود واصل امکان نداره. شاید به نظر بیاد اون واصل باعث افتراق و جدایی شده ولی اونه که باعث اتصال شده و بدون وجودش دو نفر هر چی هم به هم نزدیک باشن به هم وصل نیستند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 14:51:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>با شب که خلوت می کنم ، هر دو بیدار می مانیم تا صبح. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اضافه شد : خوندن لینک زیر بد نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://tamum.blogfa.com/post-57.aspx&quot;&gt;http://tamum.blogfa.com/post-57.aspx&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 07:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یارکشی</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>یارکشی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو اون ور ، من این ور.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی کور کوری خوندم برات...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشت سرمو نگاه کردم ، در اوج ناباوری حتی یک نفر هم هم نبود. روتو برگردوندی ، پشت سرت مالامال از جمعیت بود ، شعف در وجودت موج می زد. آب دهنمو قورت دادم ، گفتم منم ... منم یار تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدات رو شنیدم که تو دلت فریاد می زدی : تو یار خودت ... خودت ... خودت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستت جلو اومد ، خوردم زمین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آن پودر شدم. کاش جذب خاک می شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نگات نکردم. دست پیروزیتو بالا بردی. همه برات هورا کشیدن و کف زدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمت به زمین افتاد ، خم شدی ، پودر شده های منو که با خاک قاطی شده بودم رو برداشتی و بوسیدی ! تو کفت موندم. به روی خودم نیاوردم. خاک شدی خودت. نتونستم جذبت نشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 07:19:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیوان</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>لیوان کور است یا من ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می بیند پای من به سمتش در حرکت است چرا خودش را تکان نمی دهد ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا می گذارد پایم به او برخورد کند و به گوشه ای بیفتد و بشکند ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر می خواهد خودش را بشکند ، اگر می خواهد خودش را بکشد ، چرا مرا ، این من خسته را واسطه می کند ؟!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 06:47:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهت</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>۱.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهت در حال پشتک وارو زدن در دلم بود که تعادلش را از دست داد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهت حرفه ای بود ، خوب بلد بود پشتک بزند. تقصیر دلم بود که تکان خورد اما دلم را من تکان ندادم ، پشتک واروی تو لرزاندش. باور کن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهت را ورق می زنم. صفحه ی پنجاه و ششش. سعی می کنم بخوانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه می فهمم چشمانم چقدر ضعیف است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : شاید قبل از اینکه نگاهی را تجربه کنی بهتر است مجسمش کنی. درست مثل من...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا اگه کامنت می ذارید راجع به پی نوشت نباشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 11:51:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابر</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>خودت را به این در و آن در زدی اما
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توجه کسی حوصله نداشت جلب شود ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغض کردی و خودت را چپاندی توی بغل آسمان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : عکسشو گذاشتم تو ادامه مطلب. دوست داشتید می تونید ببینید. البته با موبایل گرفتم ، همچین کیفیت نداره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 07:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی قرار می شود من بمیرم.</title>
<link>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>دیوارها مرا معمولی نگاه نمی کنند و مورچه ها ، همین موجودات سیاه کوچک که گاهی می کشتمشان کج کج راه می روند.</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 06:24:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tardidekhakestari&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>tardidekhakestari</dc:creator>
<guid>http://tardidekhakestari.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
